چه تلخ و چه شیرین
چه خوب و چه بد
چه زشت و چه زیبا
رفتم و این خونه درش بسته شد
ممنون از همه اونایی همیشه بامن بودن
ممنون از همه اونایی که دوسم داشتن و دوسشون داشتم
به امید دیدار
سلام به همه دوستای خوبم
بعد از شش ماه برگشتم با کلی تغییر
ممنونم از اونایی که تو این مدت تنهام نزاشتن
اومدم این پست و نوشتم نمیدونم دفعه بعدی کی باشه
همه شما دوستام و خیلی دوست دارم
به امید دیدار دوباره
دعا کنید زود برگردم

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت
خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم
خدا رو می خوام نه واسه روزای تلــــــــــــخ آخرم
خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوی و مقام
خدا رو می خوام که فقط تـــــــــو رو نگه داره برام

تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم
تعجب نکن که چرا گريه نميکنم
بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم
اما براي تماشاي تو،
همين يک لحظه باقي است
و شايد همين يک لحظه
اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم

آرزوهایم را در باغچه می کارم
به امید جوانه زدنشان
هر روز دعا می کنم
وقتی که درختم میوه داد ٬
میوه هایش را بین مردم قسمت می کنم
سهم هر کس یک آرزو!

به کدامین حکم
محکومم به تنهایی ........!

و عشق ، تنها عشق
تو را به گرمي يك سيب ميكند مانوس ،
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگيها برد ،
مرا رساند به احساس يك پرنده شدن ،
ونوشداروي اندوه.....!
صداي خالص اكسير ميدهد اين نوش....
سهراب سپهري
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك! هان ، ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند
قاصدک ......!!!!
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم
بسته سلسله سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آنکس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر و برگ من بی سر و سامان دارد
چاره این است و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه نهم جای دگر
بعد از این رای من این است و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی است
حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی است
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یکی است
نغمه بلبل و غوغای زغن هر دو یکی است
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
نو گلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این ؟ برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شوند
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شوند
گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دلی پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

مرا در سینه پنهان کن
رهم ده در دل پر مهر و احساست
مرا مگذار تنها ای دلیل راه امیدم
بهشتم آسمانم شعر جاویدم
مرا مگذار تا زنجیری زندان غم باشم
برایت قصه ها خوانم به پایت شعرها ریزم
مرا بگذار تا مستانه در پای تو آویزم
مرا در دیده پنهان کن
که شبها تا سحر رویای آن چشم سیه گردم
مرا مگذار تا دور از تو ای هستی تبه گردم
ز پایم بند دل مگشا
مرا بگذار تا کاخی برایت از وفا سازم
ترا از آرزوهایت جدا سازم
بیا با من بیا تا در میان موج دریاها
میان گردباد سخت صحراها
کنار برکه های غرق نیلوفر
تهی از یاد فرداها
زجام چشمهای تو می ناب نگه نوشم
منم آن مرغک وحشی قفس مگشا
ز پایم بند دل را برمدار ای آشنای من
مرا بگذار تا عمری اسیر آرزو باشم
سراپا گفتگو باشم
شه من شهرزاد قصه گو باشم
مران از سینه یادم را
مرا از کف مده آسان
مرا از کف مده آسان

ای کبوتر سینه سرخ بخوان . چرا که راز ابدیت در ترانه ات نهفته است .
ای کاش همچون تو بودم رها از زندانها و زنجیرها
ای کاش مثل تو بودم همچون روحی سبکبال بر فراز دره ها
و نور را همچون می از جامهای آسمانی به کام خود می ریختم .
ای کاش همچون تو بودم معصوم و خوشنود و شادمان .
ای کاش مثل تو زیبا نجیب و لطیف بودم .
وباد بالهایم را می افشاند تا به لباس شبنم زینت یابد .
ای کاش مثل تو بودم همچون اندیشه های شناور بر فراز زمین
و نغمه های خود را در میان جنگل و آسمان می افشاندم .
ای سینه سرخ آواز بخوان و پریشانی مرا پراکنده ساز .
من به ندای درون تو که در گوش جان من می خواند گوش فرا می دهم .

دریـایـم یـا یـم
چـه فـرق مـی کـنـد
بـه کـدامـیـن زبـان
بــاران بــبــارد

بشر تا زمانی که جدایی های دردناک
شکیبایی های تلخ و سختی های
بسیار را پشت سر نگذارد
هرگز به عشق واقعی نمی رسد ......

نی را به من بسپار و « تو » بخوان !
که « آواز » سایه ای دلپذیر است .
آنگاه که خیالات رنگ باخته و محو می شوند
تنها صدای ناله نی است که می ماند . . . . . .
**********************************************
هیچ کس اولین عشق خود را از یاد نمی برد
و همواره خاطره آن ساعت های غریب را مرور می کند .
خاطراتی که تا ژرفای درونش نفوذ کرده
و با همه تلخی های مرموزش او را شاد و خوشحال می کند .


دریا باش و دریایی ولی چون آفتاب بر همگان بتاب
دیگران را از وجودت بی نصیب مگذار .
بگذار دیگران از گرمای وجودت بهره مند شوند
و
از تو چون ماه که از خورشید نور می گیرد ، نور بگیرند .
بنویس ؛ بنویس ؛ بنویس
غریبانه شکستم ، من اینجا تک و تنها
دوست دارم آب شوم در گستره افق آن جا
که آسمان به دریا میرسد و آفتاب
بر صورت دریا بوسه میزند .
دوست دارم به دریا برسم
به پاکی بی مثالش و به امواج پر صلابتش .
دوست دارم چون کوه استوار باشم
و چون رود آرام و در جریان .
سال نو بر تمامی شما عزیزان مبارک
********************************************************

نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گِل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین میدهدت پند ولی
وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی
نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف
گر شب و روز درین قصه مشکل باشی
گرچه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

ای کاش قلبها ....
در چهره بود

ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه ی بهشت اما آه ...
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته است
زیرا یکی از دریچه ها بسته است
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد

با بال
شکسته
پر گشودن هنر است

هی فلانی ....
دو سه خطی بنویس
ساده تر ....
در پی واژه و قافیه نباش

خواهی که دلت نشکند از سنگ مکافات
مشکن دل کس را که در این خانه کسی هست

به دلم می گم همیشه
که نه سنگ باشد نه شیشه
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ،
رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد
آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ،
ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار،
آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش،
به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او،
حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي
سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...

می گن شيشه ها عاشق
نمی شن ولی وقتی بر
شيشه بخار گرفته ای
نوشتم دوستت دارم ؛
گريست......

کاش می شد
سرنوشت
را از سر نوشت
------------------------------------------------------------------------

روزگارم ....
.....بر خلاف آرزوهایم گذشت

خدایا
سرای محبت کجاست.............
امروز که در پیش توام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
چه بردباری پل
وقتی به سادگی
از تو می گذرند
می دونی؟
يه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..
من توروبغلم کنم که نترسی..که سردت نشه..که نلرزی..
اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
ميگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..
يه ضربه عميق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نميدونی
من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمی بينی که سريع می برم..نمی بينی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفيد..نمی بينی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گيرم که نگم آخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی..
تو داری قصه می گی..
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه
رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..
حيف که چشمات بسته است و نمی تونی ببينی..
تو بغلم کردی..می بينی که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکنی که گرم بشم..
می بينی نا منظم نفس می کشم..تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم..
می بينی ديگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايی مردن..
از خون ديدن..وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شديا
بعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی..
گريه نکن ديگه خب؟ دلم می شکنه..
دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا
خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا
ما اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا
جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است
رفتن اولی است ز کوی تو ستادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم
دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
بشنو این پند و مکن قصد دل آزرده خویش
ور نه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش

دريا ، صبور وسنگين
مي خواند و مي نوشت
"... من خواب نيستم !
خاموش اگر نشستم ،
مرداب نيستم !
روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم
روشن شود كه آتشم و آب نيستم !"
***

بی گناه اما محکوم به زندگی
پرواز را به خاطر
بسپار
پرنده مردنیست
همه از مرگ می ترسند من از زندگی

آن خطاط سه گونه خط نوشتی
یکی را او خواندی و لا غیر
یکی را هم او خواندی هم غیر
یکی را نه او خواندی نه غیر
آن خط سوم منم
دلم تنهاست غبار بی کسی از چهره ام پیداست
دلم همچون پرستویی که دور از آشیان باشد
عزادار غم سنگین تنهاییست......و تو دیگر نمی آیی!
پرستو جان !
بهار است و پرستوها به سوی آشیانه باز می آیند
تو هم بازآ که من در کوره راه تنگ نخلستان
کنون با برگهای خشک ساحل لانه می سازم
و تو دیگر نمی آیی
نمی آیی
زندگی یعنی چه؟
زندگی یعنی همین خوردن و خوابیدن
یا که دیگر معنی دارد این تک واژه
زندگی یعنی چه ؟
زندگی یعنی من زندگی یعنی تو
زندگی یعنی ما چونکه ما یک هستیم
پای سگ بوسید مجنون
خلق گویند که چرا ؟
گفت این سگ گاهگاهی
کوی لیلی می رود
می دونی فاصله بین انگشت هات برای چیه ؟
برای اینه که یک نفر دیگه با انگشت هاش
این جای خالی رو پر کنه ........
پس به دنبال دستی باش
که تا ابــد بتونه
دستت رو بگیره

تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم

فرق است میان آنکه یارش در بر
با آنـکـه دو چشم انتظـارش بر در
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لـحـظه به دام دگــری پـا بـسـتـی
گفت شیـخــا هر آنچه گویی هستــم
آیـا تـو چـنـان کـه می نمـایی هستی
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
میشه مثل یک قطره اشک بعضی ها رو
از چشمات بـندازی
ولـی هـیـچ وقت نمی تونی جلوی
اشکی رو بگیری کــه بــا
رفــتـن بـعـــــضــــی هـا از
چـشــمـات جـاری مـیـشـه !!!!!! ![]()
خــواســتــم اشـک بــرای
از دســت دادنـش بــــریـــزم دیـــدم
تـمـام اشـکـم را بـرای
بـه دسـت آوردنـش ریـخـتـه ام !!!!
خدایا !
به هر که دوست داری بیاموز کــه :
عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوست داری بچشان که :
دوست داشتن از عشق برتر .
چه تفاوت دارد چوبه دار من و تو صلیبی باشد یا درختی که به هر
شاخه آن میوه کالی پیداست میوه باید برسد تا که شیرین بشود .
ابن مرگ برای من و تو چه تفاوت دارد که مرا جامه اطلس به تن
ارکیده به دست یا که با یک کفن ساده به خاکم بدهند ؟
گفتی این خانه مرا کم دارد تا بر این سنگ سیاه هک بشود
که فلانی در فلان تاریخ آمد به جهان و در این قطعه به خاکش
دادند و پلاکش این است ۶۵ . روحش آمرزیده شود و همین .
بعد مرگم چه تفاوت دارد تو بیایی در این خانه و زاری بکنی
اشک تو آن هنگام از من مرده چه دردی را دوا خواهد کرد
من که هستم حالا .وهمین حالا همین حالا تو را کم دارم
از شاخه می چینیش . میگی پرنده دوست داری تو قفس
نگهش می داری . می خوای نترسم وقتی
مــیـگـی مــنــو دوســـت داری ![]()


