تبليغاتX
من هم مثل تو هستم
خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان # سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان



به نام دوست

 

به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ،

 رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.

و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد

 آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.

سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ،

 ساختن خانه اي در دل.

و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار،

 آواز غريبش را شنيدم

اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.

فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش،

 به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او،

حوض بي ماهيست.

شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن

زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .

اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي

 سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.

حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 1384/09/03 و ساعت 23:54 توسط کسی مثل تو |